سلام دوستای خوبم

نیمه های اسفند ماه سال 91 بود که من و بابایی تصمیم

گرفتیم  غزل بانو رو جدا از خودمون بخوابونیم آخه شبا تا صبح به

واسطه اینکه من کنارش هستم و میخواد بیاد تو بغل من

خوابش سنگین نمیشد و چه بسا شبای زیادی رو تا صبح  چند

باربیدار میشد و حالا گریه نکن کی گریه کن همیشه هم منو

مجبور میکرد رو به خودش بخوابم خلاصه هم خودش اذیت

میشد هم من و بابایی. تا اینکه بهمن ماه بابا علی گفت بریم

برای دو تاشون تخت یه شکل سفارش بدیم تا به خاطر فضای

جدید ترغیب بشه از ما جدا بخوابه بعد از یک ماه بالاخره تختا

حاضر شد و خانم طلا چون از تختش خیلی خوشش اومده بود

شب با ذوق و شوق فراوون رفت روی تختش در کنار خواهر

مهربونش عسل جون خوابید خلاصه چشمتون روز بد نبینه

ساعت 2 بیدار شد جیغای بنفشی میکشید و میگفت خودتون

رو میخوام آوردیمش پیش خودمون و این برنامه تا اواسط عید

یعنی یک ماه بعد به قوت خودش باقی بود هر شب سر جاش

میخوابید و ساعت 2 بیدار میشد و....

یه بنده خدایی بهمون گفت یه روانشناس گفته یه عروسک

بزرگ براش بخرید که بتونه دست گردنش بندازه و بخوابه ما هم

به صورت فرس ماژور رفتیم و براش یه خرس گنده ی زشت

آبی  از این ماشینای کنار خیابون خریدیم که شبا باهاش بخوابه

(اسمش رو هم گذاشت خرتنه{khertene}) اون هم پاسخ نداد

ناراحتکلافه خلاصه آقای پدر خسته از کم خوابیهای شبانه جا

زد.وگفت از حرفی که زدم پشیمونم از امشب باید بیاد پیش

خودمون بخوابه ولی من مثل همیشه کاری رو که شروع کرده

بودم باید به پایان میرسوندم اینقد ادامه دادم تا اینکه الان 2

هفته میشه که سر جاش میخوابه و تاصبح صداش هم در نمیاد

هم خودش راحت میخوابه هم ما.وکلی هم با خرتنه جون

دوست شده.این هم چند تا از عکس های دخملی. تختش و

خرتنه جونش