سلام دوستای مهربونم 

از دور و بریا شنیده بودم که مدارس روز 30 اردیبهشت تعطیل میشه ما هم

مطابق معمول هر سال یعنی تا وقتی که کلیه مدارس تعطیل نشده یه برنامه

ترتیب دادیم که ظهر روز سه شنبه 30 اردیبهشت  مسافرت بریم. روز دوشنبه

  سری به مدرسه عسلیم زدم  از معلم مهربونش  خانم خوش کام پرسیدم که

آخرین امتحان چه روزیه و ایشون هم گفتند 4شنبه 31 اردیبهشت امتحان

ریاضی دارن که آخرین امتحانشون هم هست.یه کمی تو فکر رفتم خانم خوش

کام دلیل رو جویا شد و من هم بهشون گفتم که برنامه ی سفر داریم .ایشون

هم لطف کردند  و به من گفتند که فردا یعنی سه شنبه امتحان رو از عسل

میگیرن . برنامه مون به یاری خدا و لطف معلم دخترم خوب پیش رفت .ظهر روز

سه شنبه به همراه خاله ریحانه و آقا مجتبی راهی کردستان شدیم.

از اتوبان ساوه به سمت همدان رفتیم.ساعت 4 به شهر جورقان که همجوار

همدان بود رسیدیم توقفی داشتیم ناهار رو در پارکی در جورقان خوردیم .از

خونه ماکارونی درست کرده بودم .جاتون خالی خیلی مزه داد. بعد به سمت

همدان حرکت کردیم .گریزی به گنج نامه زدیم تا خاله ریحانه لواشک بخره از

اون خوشمزه هاش که فقط همونجا گیر میومد.از همدان جاده ای به سمت

سنندج بود که از قروه میگذشت.ساعت 7عازم سنندج شدیم.طبق محاسبات

جاده ای باید ساعت 9 به سنندج میرسیدیم ولی به واسطه صعب العبور بودن

حدود30کیلومتر آخر جاده ساعت 10 به سنندج رسیدیم.خانه معلم سنندج جا

برای معلما نداشت چون به صورت شخصی اجاره شده بود.به یه مسافرخونه

به نام هتل هدایت رفتیم یه اتاق خاله ریحانه اینا و یه اتاق ما اجاره کردیم.شب

رو اونجا گذروندیم صبح رفتیم چرخی تو شهر سنندج بزنیم.بعد هم  بازار سنتی

سنندج رو ببینیم که ساعت 1 به بازار رسیدیم .اهل تسنن به نماز سر وقت

خیلی اهمیت میدن واسه همین بازار بسته بودولی انصافا سنندج خیلی شهر

زیبا و مدرنی بود.دیدیم تا ساعت4-5 که بازار بستس کار خاصی تو شهر سنندج

نداشتیم.ساعت 3 به سمت بانه حرکت کردیم.ناهار رو تو شهر دیواندره

خوردیم.و راه افتادیم که زودتر به بانه برسیم.یه توقف کوتاه هم در شهر سقز

داشتیم.جاده سنندج به بانه جاده ی پرخطری بود.

 

 

 

مجبور بودیم با سرعت کمی جاده رو طی کنیم .حدود ساعت9 به شهر بانه

رسیدیم.اول یه راست رفتیم سر وقت خانه معلم.اونجا هم جای خالی نداشت

شماره یه آقایی رو که اونجا منزل استیجاری داشتن بهمون دادن.خلاصه منزل

خوب و بسیار تمیزی بود.ابتدا که وارد شهر شدیم همه ی مغازه ها و پاساژها

باز بود.ولی تا بریم خونه و برگردیم همه ی مغازه ها یه باره بعد از نماز بسته

شد.اون شب رو خوابیدیم.ظهر نشده بود به سمت بازار حرکت کردیم.اینجا هم

خرید خاصی نداشتیم  ولی تماشای شهر و بازار ها  و کمی خریدخالی از لطف

نبود.شب رو هم در بانه گذروندیم.جمعه ساعت 8 صبح بانه رو به مقصد مریوان

ترک کردیم.عسل از اولی که از تهران راه افتادیم همش میگفت دریاچه زریوار

هم باید بریم.به شهر سقز که رسیدیم یه جاده ای به سمت مریوان بود.شنیده

بودیم جاده کم خطری نیست ولی دل به دریا زدیم و واسه اینکه در وقت صرفه

جویی کرده باشیم از اونجا رفتیم.جاده ی بسیار خطر ناکی بود تازه 30

کیلومترش هم خاکی بوداسترساسترس ولی بسیار زیبا بود.اینم نگم که دق

میکنم.نیشخند

لطف این جاده به این قسمتش بود که اواسط جاده بعد از رد کردن 30 کیلومتر

خاکی به روستایی به نام بسطام رسیدیم که مسجد تر و تمیزی به نام چهار یار

نبی داشت.ولی ظاهر روستا نشون میداد که روستای محرومیه  از ماشین

پیاده شدیم  تا بچه ها نفسی تازه کنن و دستشویی برن .  یه خانمی رو دیدم

که به سمت یه جایی رفت به عسل گفتم فکر کنم اینجا روغن حیوانی گیر بیاد

.یه کمی رفتم جلوتر دیدم تو یه اتاقی چند تا خانم روستایی با چهره هایی

دلنشین و زیبا نشسته اند و دارند نون میپزن هنوز جواب سلامم رو نداده بودن

که دیدم یکی از خانوما شش تا نون برداشت و داد به من .به جرات میتونم بگم

که تا امروز نونی به این دلچسبی نخورده بودم خواستم پولش رو پرداخت کنم

که قبول نکردند و گفتند نوش جونتون پولی نبود که .دو کیلو هم روغن حیوانی

بسیار با کیفیت ازشون خریدم ولی هنوز چهره های مهربونشون تو

ذهنمه.خلاصه با هزار زحمت به شهر زیبای مریوان رسیدیم.یه چیزی رو بگم تا

یادم نرفته وقتی به شهر سقز رسیدیم تابلویی بود که روش نوشته بود سر

دشت و یه راه دیگه بانه.ناخود آگاه یاد روزای جنگ تحمیلی افتادم که روزی صد

بار اسم بانه .سردشت و مریوان رو میشنیدیم که بمباران شده و صدها کشته

داده و دیگه اشک امانم نمیداد و با خودم فکر میکردم اگر جانفشانی این

هموطنای  غیور ومهربون و وطن پرستمون نبود ما هم الان وضعیتی شبیه

عراق و افغانستان داشتیم .

بعد به دریاچه زریوار(زریبار نوشته شده بود)رسیدیم بعد از نیم ساعت قایق

سواری که کلی هم کیف کردیم جاتون خالی ناهار ماهی کباب خوردیم که هر

پرسش دو نفره بودو ماهیهاش هم مستقیما از دریاچه زریوار صید شده بود.

در ضمن روز جمعه دوم خردادتولد همسرم هم بود .بعد از ناهار ساعت 5مریوان

رو به مقصد تهران ترک کردیم.ساعت 2 بامداد شنبه 3خرداد به تهران

رسیدیم.جاتون خالی سفر خوبی بود و خیلی بهمون خوش گذشت.به خصوص

که همسفرای خوبی مثل خاله ریحانه و آقا مجتبی داشتیم.